تبليغاتX
گیلاس آبی من

گیلاس آبی من

چه دیر سر زده ای ، ای ستاره سحرم

سلام به همه ی دوستای مهربونم


به همه ی دوستایی که هر لحظه کنارم بودن...مخصوصاً دوستای من توی وبلاگ


" مهران مدیری اطوره تکرار نشدنیه " و " خبر گذاری رسمی مهران مدیری "


دوستای خوبم :


آتنا جون...مریم جون...سمانه جون...نرگس جون...ریحانه جون...و بقیه بچه های گل


دلم واسه مهران مدیریم یه عالمه تنگ شده بود....( قلبم هنوزم تنگشه ها)


اما بالاخره اومد....اومد دل منو پر از اشک شوق کرد...


دلم انقدر عشقولانه شده که حس می کنم تمام دنیا ماله منه


امروز دیدم.....روزی که درست 5 ماه دیگه اش تولدم.....27 بهمن....آره خوب


بازم ممنونم....


اتفاق زندگی من الان اومده و از ما خواسته که سی دی ها رو کپی نکنیم.


دوستای خوبم....لطفا سی دی ها رو بخرید تا جایزه برنده بشید اینجوری....


بابا مهران مدیری نازم....دوست دارم به اندازه بزرگی دنیا......


کاش می دونستی ......بووووووووووووووووووووووووس



کسوف عقربه ها



معطل اند درختان گیج دور و برم


که: دیر آمده اید ای که دردتان به سرم!


مثال "زیره و کرمان " به ذهن می آید


اگر برای شما چند شاخه گل بخرم


به غیر اینکه شما فتح کرده اید مرا،


به طور کلی از اخبار روز بی خبرم


همین که خاطره ها خانه کرده در ذهنم


دروغ نیست اگر گفته ام که دربه درم


.

.

.



کسوف عقربه ها ، معنی اش طلوع تو بود


چه دیر سر زده ای ، ای ستاره سحرم

************


زندگی ام


      تنها چیزی است که دارم


                و این زندگی


                         از آن توست


     عشق من


       عشق زندگی ام


         تو هستی ، تو هستی ، و تو هستی


         خوابی که در آن فرو خواهم رفت


        آرامشی که خواهم داشت


       و با این حال ، مرگ ، مکثی ایجاد خواهد کرد.


برای آرامش سالهای من


در علف های سبز بلند


از آن تو خواهد بود ، تو و تو.


******

پ.ن


1- شعر اولی از آقای علیرضا بدیع بود


2- شعر دوم از لئو مارکس بود


3- من مهران مدیریم رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.



 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:40  توسط یک دوست  | 

به جز حضور تو ؛

به جز حضور تو ،

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

جدی نگرفتم...

حتی عشق را !!!

                                              « حسین پناهی »

****************************


تو ای عشق !


جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر


که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر


نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا! دلم می زند باز پر


نفس گیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر


بر آن است شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر


دلم جرات اش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق ! او را به دریا ببر


پ ن :

1- شعر : محمد علی بهمنی - عشق است


2- تقدیم به بهترین اتفاق زندگیم که داره کم کم پیشم میاد.


3- ممنون  از همتون از اینکه صمیمانه کنارم هستید.




+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 17:46  توسط یک دوست  | 

بی شک ...

.

.

.

             بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند، 


                         چون من که آفریده ام از عشق

 
           جهانی برای تو !

                                ...

سلام به همه ی دوستای گلم

آپ قبلیم خیلی طولانی بود و این بار خواستم یه متن کوتاه انتخاب کنم....

این متن تقدیم به عشق زندگیمه....تمام شعرای عاشقونه دنیای برای اونه... آره خوب

چیکار کنم بیشتر  از این حرفای خوشگل ندارم...الهی قربونش برم......

تو دنیا همین یه دونه است دیگه...اونم برای من....


دوسش دارم و هوار تا دلم براش تنگ شده..... به زودی زود می بینمش....


الان حسابی درگیر کارشه....مطمئنم بازم امسال مثل سال های دیگه می درخشه...


" بابا مهران مدیری خودمه دیگه... "


این متن قشنگ برای حسین پناهی بود  از کتاب به وقت گرینویچ  از شعر خلال...خدا بیامرزدش


ممنونم از همتون....ممنونم که پیشم میاید....بووووووووووس



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 21:37  توسط یک دوست  | 

برای کسی که دوستش داری

اشعار فاضل نظری


سلام

من عاشق شعرای فاضل نظری هستم

اینا رو گذاشتم تا شما هم بخونید و لذت ببرید.

می دونم زیاده.اما لذت ببرید و به عشق زندگیتون تقدیمش کنید.

من می خوام این شعر رو تقدیم کنم به عشق زندگیم

فکر کنم همه بدونن کیه دیگه

آره خوب

با اجازه آقای نظری

1

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

2

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

3

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

4

   از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

5

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

6

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

7 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

8

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست   

از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد

مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست  

جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:  

دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست  

معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:  

فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست   

مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا  

حین نخستین عادت ماهانه مرده ست

گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد

 آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.

9

از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است

من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است

چابك‌سواري، نامه‌اي خونين به دستم داد

با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است

خون‌گريه‌هاي امپراتوري پشيمانم

در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است

مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟

تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟

اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم

آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است

فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن

اي مرگ! تابوتي كه با خود مي‌برم خالي است

10

 مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را

فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم

خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست

نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست

چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است

كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي

فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

 11

طلسم


در گذر از عاشقان رسيد به فالم


دست مرا خواند و گريه كرد به حالم


روز ازل هم گريست آن ملك مست


نامه تقدير را كه بست به بالم


مثل اناري كه از درخت بيفتد


در هيجان رسيدن به كمالم


هر رگ من رد يك ترك به تنم شد


منتظر يك اشاره است سفالم


بيشه شيران شرزه بود دو چشمش


كاش به سويش نرفته بود غزالم


هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد


در جگرم آتش است از كه بنالم



12

دلباخته


اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ


من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ


گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس


بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ


با من سر پيمانت اگر نيست نيايم


چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ


من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است


گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!


اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ



 13

آهنگ


از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!


ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند


گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند


مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند


كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان


چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند


سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي


نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند


اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را


پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند 

14

جواهرخانه


كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است


از جواهرخانه خالي نگهباني بس است


ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين


آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است


خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم


بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است


يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد


هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است


نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم


ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است


بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم


سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! 

 

15

گنج


شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است


غم قرار دل پرمشغله عشاق است


جام مي‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم


آخرين مرتبه مست‌شدن اخلاق است


بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم


لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است


بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام


عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است


باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است


عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است.



 16

تفاوت


پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند


آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند


شادم تصور مي‌كني وقتي نداني


لبخندهاي شادي و غم فرق دارند


برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را


ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان


با اين حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن


پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند



17

هلاهل


اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته


موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته


بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست


بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته


مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است


زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته


هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند


حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته


هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست


هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته


زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت


گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!



 18

زيارت


مستي نه از پياله نه از خم شروع شد


از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد


آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه


آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد


خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت


آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد


وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت


بي‌تابي مزارع گندم شروع شد


موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك


دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد


از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا


از ربناي ركعت دوم شروع شد


در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار

تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

19

مثلا تازه شود .... غزلی از  اقليت...

 

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

20

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....


21

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم

خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

به س.

22

به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو

و دیوانگی های من

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

23

این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته

موج،ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است

بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است

زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم اهوها گریزان تر شدند

حال،صدها دام دیگر در مقابل ریخته

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست

هر کجا پا میگذارم دامنی دل ریخته

عارفی از نیمه راه تحیر بازگشت

گفت ،خون عاشقان منزل به منزل ریخته



پ. ن : سلام بچه ها......


من دوباره اومدم.... دلم برای همتون تنگ شده بود.

دوستون دارم.بوووووووووووووووووووووووووووس


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:26  توسط یک دوست  | 

رفتم که دیگر بر نگردم...

 

سلام

خوبید مهربون های من؟

درسته که یک سال به وبلاگم سر نزدم...اما به یادتون بودم و هستم.

تو این یه سال بزرگتر شدم ، عاقل تر شدم  و از همه مهمتر تصمیمات مهم تری برای زندگی خودم گرفتم.

اوقات خودم رو با درس و کارای هنری پر کردم...

نمی دونم چرا دیگه علاقه ای به نت ندارم...اما می دونم که تک تک شما رو دوست دارم

تک تک شمایی که با من تو این چند سال بودید و حرف های منو گوش دادید و باهام صحبت کردید.

اگه بدی و خوبی دیدید حلال کنید.

شاید یه روزی بیام دوباره نت....شاید

اما فعلا رفتم که دیگر بر نگردم.

از زندگیتون لذت ببرید...

یه آرزوی ناب هم برای همتون دارم:

                           " امیدوارم خوشبخت و عاقبت به خیر بشید "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط یک دوست  | 

زندگي بودن يك لحظه ، همين عاشق بودن هاست

سلام

اين شعر تقديم به دوستاي مهربونم....ممنون از بودنتون در كنارم

                                                          ***

دو قدم پيش مي آيم ، دو قدم بيش بيا


شايد اين فاصله كمتر بشود پيش بيا



كلبه ي كوچك من تشنه ي مهماني توست


آي دريا ! به سراپرده درويش بيا



وهم در وهم به دنبال خودم مي گردم


تا رهايم كني از پرسه ي تشويش بيا



قيس در كعبه به دنبال يكي مي گردد


تا رساني مگر اي خوب به ليلي ش بيا



ديگر اي فرصت آبي به چه مي انديشي


آخر عشق قشنگ است نينديش بيا


                                                           مجتبي صادقي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:19  توسط یک دوست  | 

چه خواب ساده كه تو آسمان من باشي

سلام دوست مهربون هاي خودم

 

يه روزي مي شه كه همه ي ما به آرزوهامون مي رسيم...

 

به همه ي آرزوهامون...اينو مطمئنم... فقط بايد خودمون بخواهيم  كه بهش برسيم.

 

دوستاي زيادي دارم..هر كس به دردي از عاشقي دچار...

 

نمي دونم اين قصه ي عشق كي پايان داره...اما خوب مثل اينكه براي اين ماجرا

 

پاياني نيست...

 

فعلا هستيم و هنوز هم عاشق.... مي نويسم سطر سطر اين ها را براي تو كه هنوز

 

هم برايم بهتريني... كاش مال من بودي !  ( اينجاست كه مي گن : نشد كه بشه.)

 

اينم يه شعر تقديم به زندگيم

 

                                                  ***

 

خدا نديده مرا تا كه لايقت باشم

 

چنان نكرده كه طبق علايقت باشم

 

تو آفتابي و من شب – هميشه حزن انگيز

 

درست بوده ، نبايد موافقت باشم

 

به جاي خون ، به رگانم جنون به جريان است

 

نمي شود كه به دنياي منطقت باشم

 

چه خواب هاي خوشي بود : با تو پر بزنم

 

كنار تو ، به دل تو ، مطابقت باشم

 

چه خواب ساده كه تو آسمان من باشي

 

كه ماه مغرب و خورشيد مشرقت باشم

 

نه ، هيچ يك نشد، ابري شدم كه مي بايد

 

به هر كجاي جهان گرم هق هقت باشم

 

شده است قسمتم اينكه دچار شادي ها

 

و غصه هاي تمام دقايقت باشم

 

تو موج باشي و من ساحلي كه تو از من

 

هميشه رد شوي و باز عاشقت باشم

 

 

                                 سيد ضياء قاسمي

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:54  توسط یک دوست  | 

صداي نفس تو


سلام به همه ي گل دختر ها و گل پسر ها

فكر نمي كردم آمار نظرات وبلاگم از 50 بگذره....اينها همه به خاطر داشتن دوست هاي خوبي مثل شماست...

اون كسي كه قبلا صحبتش شد هنوز به وبلاگ سر نزده و منو دلتنگ تر از هميشه كرده...

( خدا كنه صحيح و سالم و شاد باشه )

به هر حال يه روزي مياد و همه ي اين مطالب رو مي خونه... آره خوب

چهار تا شعر كوتاه انتخاب كردم...اميدوارم خوشتون بياد... همش تقديم مهربوني هاي شما




                                             سحر



بهترين لحظه هاي روز و شبم

لحظه هاي شكفتن سحر است

كه سياهي شكسته ، پا به گريز

روشنايي گشوده بال و پر است


************************

دريايم من

- سر آپا آغوش -

خواهي بيا

خواهي برو

*************************

مي آيد

قطره قطره

نوشدارو

مي ريزد در دهانم

و مرگ كسالتي است مختصر

****************************

منتقدانم مي گويند

دايره واژگاني محدودي دارم

مثلا اينكه مدام از « تلفن » استفاده مي كنم

منتقدانم ،

بعضي هايشان !

چيزي از شعر سرشان نمي شود

هيچوقت در جايگاه شاعر قرار نداشته اند

هيچ وقت پشت تلفن ، شعر نخوانده اند

هيچ وقت پشت تلفن گريه نكرده اند

هيچ وقت صداي نفس هاي تو را

از پشت گوشي تلفن ننوشيده اند



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:25  توسط یک دوست  | 

دلاويزترين شعر دنياي من


سلام به همه ي دوستي گلم كه منو شرمنده كردن و بهم سر زدن.

مخلص همشون...در بست تا هلند( سرزمين گلها )

دلم مي خواد تو وبم فقط براتون حرف بزنم...يه چيزايي رو بگم كه تو دلمه و مي خوام به گوش

 صاحباش برسه.

اما حرف چشم تو چشم با بازي با كلمات كلي با هم فرق دارند...

منم همون كار هميشگي رو مي كنم...كپي و پيست...

براتون شعر هاي عاشقانه ايي رو انتخاب مي كنم كه حس خوبي داشته باشيد.


اميدوارم همتون به آرزوهاي سبز و شيرين تون برسيد...

موفق و شاد و سر سبز باشيد...( ببخشيد اگه طولاني)( شعر مورد علاقه ي خودمه )


                                  
  دلاويزترين

از دلاويزترين روزِ جهان ،

                            خاطره اي با من هست ،

به شما ارزاني:

سحري بود و هنوز ،

گوهرِ ماه به گيسوي شب آويخته بود.

گل ياس ،

عشق در جان هوا ريخته بود.

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس در آميخته بود.

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : « هاي »

بسراي اي دل شيدا ، بسراي.

اين دلاويز ترين شعر جهان را بسراي.

اين دلاويزترين روز جهان را بنگر!

تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي!



آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم ،

روح در جسم جهان ريخته اند ،

شور و شوق تو برانگيخته اند ،

تو هم اي مرغك تنها ، بسراي!


همه در هاي رهايي بسته ست ،

تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را ، بسراي!

بسراي ...»


من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم!


در افق ، پشت سراپرده ي نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر ،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز.

...

« يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش!

با شكوفايي خورشيد و

                               گل افشانيِ لبخند تو ،

                                                      آراستمش!

تار و پودش را از خوبي و مهر ،

خوش تر از تافته ي  ياس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

...

تو هم اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويز ترين شعر جهان را ، همه وقت ،

نه به يكبار و به ده بار ، كه صد بار بگو !

« دوستم داري؟ » را از من بسيار بپرس!

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو!


                                                         فريدون مشيري




+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:10  توسط یک دوست  | 

سرشک نیاز

 

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود

هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

 

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار

وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

 

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم

که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

 

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز

که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

 

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق

کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

 

فغانِ بلبل طبعم به گلشن تو خوش است

که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

 

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید

چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

 

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر

که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود

 

                                               هوشنگ ابتهاج

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط یک دوست  |